تبليغاتX
شب سرد


شب سرد

در باره همه چیز

امروز میخوام در مورد اسم وبلاگم بنویسم amra10

شاید خیلیاتون فکر کرده باشین که به خاطر ازدیاد وبلاگها من این اسم رو انتخاب کردم ولی باید بگم که

amra  اسم مستعاره یک دوست ۱۰۰٪ من هست. و چون خیلی به شماره ده در فوتبال وبه رونالدینیو

علاقه داره این عدد رو انتخاب کرده .ما از تمام رازهای همدیگه خبر داریم و دوستیمون رو هم خیلی

دوست داریم تو این مدت دوستیمون شده حتی با هم دعوا کنیم ولی خیلی زود با هم آشتی میکردییم

 ولی یه نقطه مشترکی که داریم اینه که همدیگه رو درک میکنیم و تو سختیها همدیگرو رها نمیکنیم

یه چند وقتی هم هست که این رفیقمون رو ندیدیم این درسا حتی تو رفاقت هم دخالت میکنن

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 7:52 توسط علیرضا| |

زیر باران شاید بتوان رفت.در بیابان جز خار نیست.کفشی از سنگ خارا باید داشت.پای برهنه کار این راه

نیست.زیر باران باید شست دل زغم زتنهایی در بیابان باید بست در خاطرات را.زیر باران باید برد عشق را

 در بیابان ترس گمراهی.دل زباران باید کند در بیابان باید رفت.

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 6:4 توسط علیرضا| |

مهم نیست که دوست نداشته باشی مهم اینه که خدا رو دوست داشته

باشی!

تو دنیای امروز همه به فکر رفاقت هستند ولی کسیی هست که بخواد با

خدا دوست بشه؟مردمی که دم از رفاقت میزنن تو یه چشم به هم زدن

دشمن خونی هم میشن .و خدا . . .

به قول یکی از دوستان برای این مردم خدا تو یه صندوقه که هر وقت احتیاج

داشته باشن در صندوق رو باز میکنن و طلب حاجت میکنن به انتظار هم

دارن که دعاشون برآورده بشه. بعضیاهم که با خدا معامله میکنن و

بعضی . . .

بگذریم میخواستم بدونم به نظر شما: 

۱ـیه همچین آدمایی تو جامعه نیست؟

۲ـتعدادشون کمه یا زیاد؟

۳ـراه حل چیه؟

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 5:33 توسط علیرضا| |

زندگی بدون عشق به درختی میماند بدون شکوفه و

میوه.

عشق بدون زیبایی به گلهایی میماند بدون رایحه

وبه میوه های که هسته ندارند...

زندگی.عشق و زیبایی.یک روحند در سه بدن که نه از

یکدیگر جدا میشوند و نه تغییر میکنند.

                                                                                   

                                                                                                  جبران خلیل جبران

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 5:30 توسط علیرضا| |

چند قورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنا گودال جمع شدندو وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر

گفتند که چاره ای نیست و شما به زودی خواهید مرد.دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتندو با تمام

توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند.اما قرباغه های دیگر مدام میگفتند که دست از تلاش بردارید

چون نمیتوانید از این گودال بیرون بیایید.بالاخره یکی از آن دو تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شدو

 دست از تلاش برداشت و به داخل گودال پرت شد ومرد.اما قورباغه دیگر همچنان تلاش میکرد.هر چه

 بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش نتیجه ای ندارد او مصمم تر میشد تا اینکه از گودال بیرون آمد.

وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:مگر تو حرفهای ما را نمیشنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست.در واقع او در تمام مدت فکر میکرده که دیگران او را تشویق میکنند.

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 6:32 توسط علیرضا| |

همچون شاپرکی به سویت پرواز میکنم اما فریب

شمع ها را میخورم

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:57 توسط علیرضا| |

 به نام تنها کسی که در تنهایی هایم تنهایم نگذاشت

روزی تمام زندگیم را در خواب دیدم.خواب دیدم دنیای من

همچون ساحلی است که دو رد پا کنار ان به چشم

 میخورد.گاه این ردپاها یکی میشد و گاه بار دیگر ردپای  

دوم پیدا میشد.به خداوند گفتم این ردپاهای چه کسانی

 است؟گفت:(این رد پاهای من وتوست که در راه زندگی

هم قدم  بودیم.) با ناراحتی گفتم پس چرا گاهی یکی از

 رد پاها محو میشود؟

خندید و پاسخ داد:

(آن زمان هنگام سختیهاست که من تو را به دوش گرفته

و میبردم...) 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 6:29 توسط علیرضا| |

سلام دوستان امیدوارم که حالتون خوب باشه و ایام به

کامتون.

راستش رو بخواین یه چند وقتیه که دلم بد جوری گرفته

از درس از مدرسه از خونه و...

نمیدونم شاید دارم دیوونه میشم از اینکه هیچکس به

یادم نیست یا این احساسی که دیگه هیچکس من رو

 دوست نداره.اینقدر این چند وقت جمله درس بخون

کنکور از سوم شروع میشه رو شنیدم که دارم دیوونه

میشم.دیگه از اون حس لطیف و جملات نقضمم خبری

نیست شما ها لا اقل کمکم کنید

واییییییییییییی دارم دیوونه میییییییییییشم ای خدا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 15:4 توسط علیرضا| |

سلام دوستان الان که دیگه وقتی ندارم چون باید برایه رفتن به مدرسه آماده بشم ولی در کل اومده بودم بهتون بگم از این به بعد کمتر میاپم با عرض معذرت مدرسه فرصت نمیده دیگه

فعلا" خداحافظ

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 2:19 توسط علیرضا| |

عشق همچون قاصدکیست که اگر زود

قصد چیدنش کنی پرپر میشود

و اگر دیر کنی باد آن را خواهد برد

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:50 توسط علیرضا| |


Design By : Night Skin